تبليغاتX
ZENDEGI


ZENDEGI

زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه

 

 

شرط استخدام

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می‌گذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند، یک پیرزن که در حال مرگ است. یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است. یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید. شما می‌توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید. کدام را انتخاب خواهید کرد؟ دلیل خود را شرح دهید. پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد:
پیرزن در حال مرگ است، شما باید ابتدا او را نجات دهید. هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد..
شما باید پزشک را سوار کنید، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید. اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید.
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید..
از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد. او نوشته بود: سوئیچ ماشین را به پزشک می‌دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس می‌مانیم.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387| ساعت 19:21| توسط محمد پوریعقوبی| |




یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره

شعر از : مریم حیدرزاده
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387| ساعت 15:40| توسط محمد پوریعقوبی| |

 
به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد كه قصد دارد از كار خود دست بكشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد. او ابزارهای خود را به شكل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود. ولی در میان آنها یكی كه بسیار كهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
كسی از او پرسید: «این وسیله چیست؟»

شیطان پاسخ داد: «این نومیدی و افسردگی‌ست.»

آن مرد با حیرت گفت: «چرا این قدر گران است؟»

شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: «چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه كنم و كاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم كسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بكنم. من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به كار برده‌ام. به همین دلیل این قدر كهنه است.

راست گفته‌اند كه شیطان دو ترفند اساسی دارد كه
یكی از آنها نومید كردن ماست. به این طریق دست كم مدتی نمی‌توانیم برای دیگران خدمتی انجام دهیم و مفید باشیم. ترفند شیطانی دیگر تردید افكندن در وجود ماست، تا رشتة ایمانمان كه ما را به خدا متصل می‌كند، گسسته شود.

پس مراقب باشید كه فریب این دو ترفند را نخورید

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387| ساعت 13:24| توسط محمد پوریعقوبی| |

Praise With God

نيايش با خدا

نیایش

I asked god to take away my habit
God said : no it is not for me to take away, but for you to give it up

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد
خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی


I asked god to make my handicapped child whole
God said : no, body is only temporary

از او درخواست کردم فرزند معلولم را شفا دهد
خدا فرمود : لازم نیست، روحش سالم است، جسم هم که موقت است


I asked god to give me happiness
God said : I give you blessings happiness is up to you

گفتم مرا خوشبخت کن
خدا فرمود : نعمت از من، خوشبخت شدن از تو


I asked god to make my spirit grow
God said : no, You must grow on your own but
i will prune you to make you fruitful

از او خواستم روحم را رشد دهد
خدا فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی،
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی


I asked god for all things that i might enjoy life
God said : I will give you life, so that you may enjoy all things

از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم
خدا فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام


I asked god to help me love others as much as he loves me
God said : Ahah, finally you have the ide

از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود : آها بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387| ساعت 12:25| توسط محمد پوریعقوبی| |

به نام خدا

 

  در هندوستان عده ای از بازرگانان هندو بت پرست به حضرت

 سیدالشهدا علیه السلام بسیار معتقد هستند و علاقه خاصی به

 مولا دارند .

 و برای اینکه مال شان برکت پیدا کند با آنها حضرت معامله می کنند

 یعنی هر سال مقداری از سود و بهره کسب و کارشان را در راه

 عزاداری آن حضرت  خرج می کنند و بعضی از آنها در روز عاشورا با

 همراهی شیعیان  آنجا شربت و فالوده و بستی درست می کنند و

 به عزاداران  امام حسین علیه السلام می دهند .

 

 

 و خودشان هم به حال عزا می ایستند و بعضی از آنها  مقدار پولی را

 که در سال برای سیدالشهدا علیه السلام کنار گذاشته اند به

 شیعیان می دهند  تا در مراکز عزاداری صرف کنند .

 

 یکی از آنها (هندوها ) که هر سال برای عزاداری امام حسین خرج

 می کرده  نقل می کند  وقتی یکی از آنها مرد به رسم مذهب هندو

 جنازه اش را با آتش می سوزاندند و تمام بدنش به جز دست و قطعه

 ای از سینه اش خاکستر شد آن دو عضو  را آتش نسوزانده بود .

 

 بستگانش قضیه را فهمیدند و آن دو قسمت از بدن را آوردند به

 قبرستان شیعیان و گفتند : این دو عضو مربوط به حسین (ع)

 شماست و باید در کنار شیعیان حسین (ع) دفن شود . 

 

در پناه خالق بی همتا
 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387| ساعت 11:37| توسط محمد پوریعقوبی| |

ميدوني چرا وقتي آدم بزرگ ميشه با خودكار مي نويسه؟ چون ياد بگيره كه هر اشتباهي پاك نميشه


چه كسي مي داند كه تو در پيله تنهايي خود تنهايي؟ چه كسي مي داند كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي؟ پيله ات را بگشا تو به اندازه يك پروانه زيبايي

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387| ساعت 13:36| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

دیگه مهم نیست

 دیگه مهم نیست که یک نقاب پشت صورت خسته باشه

دیگه مهم نیست که رو این نقاب یک لبخند حق شده باشه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387| ساعت 16:20| توسط محمد پوریعقوبی| |

سلام خوبین سلامتین

چه خبرا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

.

.

.

.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387| ساعت 15:14| توسط محمد پوریعقوبی| |

ماجرای زوج جوان و مرد زن ذلیل !



زن : ببینم حقوق این ماهت رو چیكارش كردی؟ هان؟
مرد : راستش، راستش ... الان میگم!




زن : بذار اصلا خودم جیباتو بگردم ببینم ... دیگه نمیشه به حرفات اعتماد كرد!
مرد : باباجون نكن همچین، یه دقیقه وایسا ...





زن (در حالی که جیب پشت شلوار شوهرش رو چک می کنه) :
پس کجا قایمش کردی ذلیل مرده؟!

مرد با گریه : به خدا تو جیبام نیست! چرا آخه همش من باید بازرسی بدنی بشم؟



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مرد : حالا راضی شدی؟ دیدی از جاسازی خبری نیست؟
زن (در حالی که یه مرتبه نگاهش به كیف خودش می افته) : ای وای اونجا رو کیفم گذاشتیش؟!




مرد : امون نمیدی بهت بگم که ...
زن : مووووچ
مرسی عزیزم واس همینه كه من اینقده دوست دارم گلم ...

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387| ساعت 16:26| توسط محمد پوریعقوبی| |

دل تان را از سینه در آورید و در هاون آنقدر بكوبید تا با خاك یكسان شود....چرا كه عاشق باید خاكی  باشد!

 قبل از هر چیز...پودر حاصل را چندین بار از صافی رد كنید....فراموش نكنید كه عاشق باید خالص باشد!

سپس آنرا، بدون افزودن روغن، در ماهیتابه ریخته و روی حرارات مستقیم اجاق قرار دهید....به خاطر داشته باشید كه عاشق باید دل سوخته باشد!

در ظرفی دیگر اندكی صبر و امید بریزید ...سپس خوب هم بزنید تا یكدست شود ...محلول حاصل را بچشید و دقت كنید صبرش زیاد نباشد....عاشق باید صبورانه عجول باشد!

به صبر و امیدتان ...یك گالن شادی و لبخند بیافزایید....بر عكس تصور عموم ، عاشق باید راضی باشد!

 

هر از چند گاهی سری به دل سوخته تان بزنید....گداخته كه شد....محلول فوق  را به آن بیافزاید و در ماكروفر بگذارید.... دستگاه را روی بالاترین توان تنظیم كنید...عاشق باید پرتوان باشد!

آنگاه صبر كنید تا خوب بپزد....عاشق باید پخته باشد! با این حال ،همواره به خاطر داشته باشید كه آنرا از دسترس بزرگسالان دور نگهدارید....عاشق باید در عین پختگی ، بچه باشد!

وقتی آماده شد ...رویش را خوب با وجدان و عقل بپوشانید  تا از هجوم هوس دور بماند...عاشق باید عاقلانه انسان باشد!

 

اگر مایل بودید می توانید آنرا با گلبرگهای سكوت تزیین كنید.... در این صورت بهتر است  با دسر عمل سِروش كنید...عاشقِ ساكت باید اهل عمل باشد!

و سر آخر......آنرا آشكارا خیرات كنید.....عاشق باید از همه چیز و همه كس  فارغ باشد!

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387| ساعت 14:1| توسط محمد پوریعقوبی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست