تبليغاتX
ZENDEGI


ZENDEGI

زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه

اگر چه نزد شما تشنه ي سخن بودم كسي كه حرف دلش را نگفت من بودم دلم براي خودم تنگ مي شود آري هميشه بي خبر از حال خويشتن بودم نشد جواب بگيرم سلام هايم را هر آنچه شيفته تر از پي شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگي ها را ؟ اشاره اي كنم انگار كوهكن بودم
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387| ساعت 20:55| توسط محمد پوریعقوبی| |

درد ما از هجر یوسف كمتر از یعقوب نیست او پسر گم كرده بود و ما پدرگم كرده ایم


خداوندا دوستی دارم که در اعماق قلبم جای دارد او شايسته‌ی محبت است و يادش مايه‌ی آرامش جان او معدن خير است و دارنده پاکترين خصوصيات خدايا او را اکرام کن و بر صفات نيکش بيفزای و سلامتش بدار " آمين يا رب العالمين "


  

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387| ساعت 12:34| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريمتر ديدي؟»

گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت. في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت وپيش من آورد. مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم .

 گفتم : « والله اين بسي خوش بود.»

غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع را (آن قسمت ) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم.چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است.

 پرسيدم كه اين چيست؟

گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سربريد) .

وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟

گفت : سبحان الله ترا چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟

پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟»

گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.»

گفتند : « پس تو كريمتر از باشي! »

گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و  از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم.»

بهارستان جامي

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387| ساعت 21:44| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

تصمیم گرفت زنده بماند

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله‌های آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

 پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او  تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و  زنده بماند و ... چنین هم شد.

 او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

 پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

 با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

 سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

 سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

منبع: بر گرفته از کتاب «سوپ جوجه برای روح»«جک کنفیلد» - «مارک ویکتورهنسن

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387| ساعت 20:16| توسط محمد پوریعقوبی| |

شهيد منتظر مرگ نمي‌ماند، اين اوست که مرگ را برمي‌گزيند. شهيد پيش از آنکه مرگ ناخواسته به سراغ او بيايد، به اختيار خويش مي‌ميرد و لذت زيستن را نيز هم او مي يابد نه آن کس که دغدغه مرگ حتي آني به خود او وانمي‌گذاردش و خود را به ريسمان پوسيده غفلت مي‌آميزد.

شهيد سيد مرتضي آويني

معبود تویی از تو امان می خواهم                                زان چشمه ی سر مدی نشان می خواهم

گفتی که شهید زنده ی جاوید است                             با رب ز تو عمر جاودان می خواهم

                      

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387| ساعت 19:40| توسط محمد پوریعقوبی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست