تبليغاتX
ZENDEGI


ZENDEGI

زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه

دیشب دوباره خوابش را دیدم.

بال در بال نسیم داده بود و سر خوش می خندید.

دیشب خوابش را دیدم که هم آغوش با نور می رقصید.

دیشب در خواب دیدم مستانه با فرشته ای بازی می کرد.

دیشب او در خواب من در خورشیر ذوب شد و با ماه پیوند خورد.

من اما نمی دانم؛

 نمی دانم پس چرا من هنوز در سوگم !!!!!!

برای عزیزی که من دیگه تو محفلش جایی ندارم. آخه اون آسمونی شد و رفت اون بالا پیش خدا. امروز دلم عجیب هواشو کرده. می دونم که همیشه با هم هستیم فقط با این تفاوت که من دیگه اونو نمی تونم ببینم اما اون تو تمام لحظه ها مواظب منه. مطمئنم.

برای شادی روحش

اللهم صلی علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

 

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387| ساعت 23:14| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

 

  زندگی زیباست

آفتاب زندگی زیباست
                             با ترانه های دل نوازش
طلوع زندگی زیباست
                          با خاطره هایش
غروب زندگی زیباست
                          با تلخی ها ودرد هایش
آری زندگی زیباست
                         زیبا تر از گل
                                         زیبا تر از پروانه
                                                                     اگر تو بخواهی...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387| ساعت 10:53| توسط محمد پوریعقوبی| |

مهم نيست کف پات رو شسته باشي يا نه ! حتي مهم نيست که کف پات نرمه يا زبر ! مهم اينه که وقتي پات رو تو زندگيه کسي ميزاري و از زندگيش عبور مي کني وقتي که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند اونقدر اون رد پا خواستني باشه که به کسي اجازه نده پاهاش رو روي رد پات بذاره !


فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست ... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست زندگي چيزيست شبيه يک حباب ... عشق آباديه زيبايي در سراب فاصله با آرزو هاي ما چه کرد ... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد !!!


خدايا شاهد تنهايي ام باش بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم تو آرام دل دريايي ام باش دل خسته خريداري نداره تو خواهان صفاي ذاتي ام باش در اين آشفته بازار محبت تو تنها شاهد ارزاني هم باش


هيچ وقت به کسي نگو ما به درد هم نمي خوريم شايد اون به درد تو نخوره ، ولي ممکنه تو دواي همه درد هاي اون باشي


من مثه يه تك درختم، ته يك كوچه ي باريك… تو يه گنجشك قشنگي! گاهي دوري گاهي نزديك… گاهي وقتا مهربوني ، مي شيني رو شونه ي من… گاهي نيستي كه ببيني ، بغض بي بهونه ي من

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387| ساعت 20:58| توسط محمد پوریعقوبی| |

سلام

درونم غوغاست

از عشق سرمتم

 

گفت :.............................................. جمله ای که توان نوشتنش را ندارم

 

وقتي نياز به كسي داري عاشق نشو بلكه زماني عاشق شو كه تمام وجودت سرشار از عشق هست و مي خواي آنرا با كسي تقسيم كني

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387| ساعت 21:55| توسط محمد پوریعقوبی| |

نمی دانم از کی یا چوقت شمارهی معکوس زندگیم آغاز شد و در آغوش مرگ لبخند زدم

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387| ساعت 11:20| توسط محمد پوریعقوبی| |

چه مست و جوان گویند مرا

گرچه خود ندیده و درک نکرده اند مرا

*

دخترک

ابرهای سیاه از شب ظلمت خبر می دادند

بادها مثل تازیانه بر صورت دخترک شلاق می تافتند

دخترک جانش را فدا کرد

اما چه سود وقتی ظلمت بیداد می کرد

 

نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387| ساعت 22:51| توسط محمد پوریعقوبی| |

سلام دایی خوبی

خیلی وقته از پیشه ما رفتی

خود راز شدی

و ماهم نگه دارنده ی آن

نمی دونم همه می گن باید سکوت کنی

و حرفی در این رابطه نزنی

اما در درونم غوغاست

آیا فرزندانم یا آنان که از من هستند

مانند من این راز را به دوش خواهند کشید یانه

گاهی این راز مانند سنگی بزرگ

می شه که زیر آن در حال له شدن هستم

آیا آنان این راز را خواهند فهمید

یا که اصلاْ شاید آن ها هم خود یک راز خواهند شد

امروز کسی تسلیت نگفت

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387| ساعت 21:13| توسط محمد پوریعقوبی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست