ZENDEGI
زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه
عشق بی پایان پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
در آغاز دو نیرو بود – زندگانی و نه زندگانی – زندگانی نیک را انتخاب کرد و نه زندگانی شر را و این دو نیروی ایزدی و اهریمنی در وجود انسان نبردگاهی دارند . و تو نیک را برگزین
بهمه ي آرزوهاتو يادداشت کن... نه به خاطر اينکه خدا فراموشکاره... يادداشت کن تا هميشه يادت بمونه همه ي اين چيزايي که داري یه روز آرزوت بوده !! بخندي.....
همه شب صورت خودرابه خداخواهم كرد / ازخداخواهش ديدارتوراخواهم كرد تاكه جان دارم و برسينه نفس مى آيد / برتووعشق تو اى دوست وفاخواهم كرد
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشكی نریخته می ماند سكوت سرشار از سخنان ناگفته است معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسيها لواشک بين هم تقسيم میکردند آن يکی در گوشه ای ديگر جوانان را ورق میزددلم میسوخت به حال او که بيخود هایوهو میکرد و با آن شورو اشتياق تساويهای جبری را نشان میداد بروی تختهای کز ظلمت تاريک غمگين بود تساوی را چنين بنوشت و بانگ زد : ? يک با يک برابر هست ? از ميان شاگردان يکی برخاست هميشه يک نفر بايد به پا خيزد به آرامی سخن سر داد کاين تساوی اشتباهی فاحش و محض است نگاه بچه ها ناگاه به يک سو خيره شد معلم مات بر جا ماند و شاگرد پرسيد اگريک فرد انسان واحد يک بود باز هم يک با يکی ديگر برابر بود؟ سکوت مدحشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگين فرياد زد : آری برابر بود او به آرامی ادامه داد : يک اگر با يک برابر بود آنکه زور و رز به دامن داشت بالا بود و آنکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر داشت پايين بود يک اگر با يک برابر بود آنکه صورت نقره گون چون قرص ماه میداشت بالا بود و آن سیه چرده که میناليد پايين بود؟ يک اگر با يک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده میگرديد؟ حال میپرسم يک اگر با يک برابر بود پس چه کسی ديوار چین را بنا میکرد يا چه کسی آزادگان را در قفس میکرد؟ معلم ناله آسا گفت : بچه ها زين پس در جزوه هاتان بنويسيد ? يک با يک برابر نيست ?
نور دليل تاريکي بود و سکوت دليل خلوت. تنها عشق بي دليل بود که که تو دليل آن شدي
گاهي اونقدر غرق آرزو هستي که فراموش ميکني خودت آرزوي کسي هستي دفتر تلفن دفتر قبلی خیلی کثیف شده بود. روی خیلی از اسمها خط کشیده بود. از وقتی هم عینکش زیر پایش مانده بود و شیشهاش خورد شده بود، هر وقت میخواست شمارهای را که شمارههای بالا و پایینش را خط خطی کرده بود؛ پیدا کند، زاویهی دید چشمانش بیاختیار به سمت نوک دماغش منحرف میشد و همانجا به هم گره میخورد. به خاطر همین مجبور شد یک دفتر تلفن نو بگیرد. دفتر قدیمی را بالای دفتر جدید باز کرد و شروع کرد به نوشتن شمارهها در دفتر جدید. صفحهی "الف" را باز کرد. در صفحهی الف اسم قابل توجهی برای نوشتن پیدا نکرد. فقط تلفن آژانس محل را نوشت. باقی اسمهایی که بود را هر چه فکر کرد یادش نیامد کی بودهاند، چه نسبت یا آشنایی خاصی با آنها داشته و اصلا به چه علت اسمشان در دفترش هست! روی بعضی از اسمها را هم طوری خط کشیده بود که اصلا چیزی از آنها پیدا نبود! ورق زد به صفحهی "ب و پ". شماره تلفن بیمارستانی که باید ماهی یک بار برای میل زدن مجاری ادرارش به آنجا میرفت را نوشت. شماره بانک محل را هم نوشت. برای اطمینان از واریز حقوق بازنشستگی و سود پولش. بعد دو بار با دقت شمارهها را یکی یکی چک کرد که اشتباه ننوشته باشد. صفحهی بعد از "ب و پ" در دفتر تلفن قدیمی؛ صفحهی "ج و چ" بود. صفحهی "ت و ث" نداشت. یعنی داشت؛ ولی نبود. از حرصش آن صفحه را کنده بود. فامیلی زنش با حرف "ت" شروع میشد. برای همین بیشتر آنهایی که در این صفحه بودند اقوام همسرش بودند. فرقی هم نمیکرد نام خانوادگیشان چه بود. برای اینکه راحت باشد، همهشان را به فامیل زنش نوشته بود در صفحه "ت و ث". از اینکه آن شمارهها را نابود کرده بود در دلش احساس پیروزی کرد. یاد خاطرات و روزهای سیاهی که با آنها بعد از مرگ زنش داشت - سر اینکه شام مراسم هفتش چه باشد- افتاد. سری تکان داد و زیر لب ناسزایی نثار همهشان کرد. در صفحهی "ج و چ" هیچ اسمی نبود. از سفید بودن صفحه "ج و چ" احساس خوبی پیدا کرد. پارهاش کرد که اگر یک وقت کاغذ یادداشت لازم داشت، استفادهاش کند. چشمش به صفحهی "د و ذ" که خورد؛ احساس خوبش از سفید بودن ورق قبلی، رنگ تهوع به خودش گرفت. از هیچ صفحهای به اندازه صفحهی "د و ذ" نفرت نداشت. مجبور بود در این صفحه اسم زن صیغهای و تنها پسر ناخواستهاش را بنویسد. وقتی یادش میآمد؛ مجبور است ماهی دویست هزار تومان پول مفت بریزد توی حلق این زن و آن پسرک؛ خون جوشیده توی رگهای سرش، صورتش را سرخ میکرد. اوایل خیلی امیدوار بود این زنگولهی پای تابوت هیچ شباهتی به خودش نداشته باشد؛ تا شاید بتواند از سر خودش بازش کند. اما از سیاهی بختش، پسرک هر چه بزرگتر میشد؛ بیشتر شبیه خودش میشد. مجبور شد این شماره را بنویسد. کافی بود یک هفته واریز پولش عقب بیافتد. سر هفته نشده با مامور پشت در خانه سبز میشد. روزگارش سیاهتر میشد، اگر یکی از فامیل زنش از جریان با خبر میشد! "بعله... پس بگو چرا دلش نمیاومد چهارتومن پول خرج ختم دختر دستهی گل ما بکنه! مرتیکه سوگلی داشته ما خبر نداشتیم ... تف تو ذاتش!" ورق زد. به زحمت میشد تشخیص داد اسم اول در صفحهی "ر ، ز ، ژ" اسم برادر کوچکترش است. از عمق فرو رفتگی نوک خودکار روی کاغذ، معلوم بود با غضب روی اسمش خط کشیده. آخرین بار سر ارث و میراث پدری درگیری سختی با هم داشتند. اسمش را ننوشت. رفت سراغ اسم بعدی؛ بعدی هم خواهرش بود. روی اسمش را خط نکشیده بود اما؛ شش ماه پیش که با هم تلفنی صحبت کرده بودند، احساس کرده بود دارد حرفهای برادر بزرگترش را میزند. پیش خودش گفت: "کور خوندی... فکر کرده من نمیفهمم با هم دست به یکی کردن خونمو از چنگم دربیارن!" اسم خواهرش را هم ننوشت. به صفحهی دوستانش رسید. "س و ش". اسم همهی دوستان محل کارش را – بهخاطر شین شرکت - در این صفحه نوشته بود؛ که راحت پیدایشان کند. از سالها قبل، هر هفته خانه یکیشان جمع میشدند و به قول خودشان شبنشینی مجردی میگرفتند. البته الان مدتها از آخرین باری که دور هم جمع شده بودند گذشته بود. چند نفرشان مرده بودند؛ برای همین اسمشان را خط زده بود، ولی چند اسم دیگر بود. دست به قلم شد که اسمشان را بنویسد، اما کمی فکر کرد " هر مهمانی هر چقدر هم ساده باز هم خرج دارد!" فکر کرد؛ اگر شمارهشان را نداشته باشد، میتواند به بهانهی اینکه شمارهتان را نداشتم بهشان زنگ نزند. با بیاعتنایی ورق زد. در صفحهی بعد، از خطخوردگی روی اسم یاد همسایهی روبرویی افتاد. از آخرین بار که با هم حرف زده بودند، یک سال میگذشت. بچهی تخسشان توپش افتاده بود در حیاط خانهاش به خیال اینکه خیلی زرنگ است، مثل دزدها از دیوار خانه بالا آمده بود و به حیاط پریده بود. سر به زنگاه مچش را گرفته بود و یک پسگردنی نثارش کرده بود. و نتیجهاش این شد که تنها اسم صفحهی " ص و ض" نیز خط خورد. ××× همسایهها از بوی تعفنی که سرتاسر کوچه را گرفته بود شک کردند که اتفاقی برایش افتاده باشد. همسایهی روبرویی از دیوار بالا رفته بود و دیده بود وسط اتاق، نزدیک دفتر تلفن، به صورت افتاده است. وقتی صورتش را برگردانده بود، دهان و چشمایش پر بود از کرمهایی که در هم وول میخوردند. دیگر هیچ کس به او فکر نمیکرد. فقط پسر همسایه از میان وسایل شخصیاش که بیرون گذاشته بودند تا ماشین شهرداری ببرد؛ عینکش را برداشته بود و چند روزی به چشمش میزد و ادایش را درمیآورد و بچهها میخندیدند. چند روز بعد، دیگر حتی کسی ادایش را هم درنیاورد.
اشک ها ي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست. معجزه قرآن، دانشمند آمريكايي را مسلمان كرد معجزه خداوند در قرآن كريم باعث شد كه يك دانشمند مشهور آمريكايي به دين اسلام روي آورد. به گزارش آريا، تيمي از دانشمندان آمريكايي دريافتند كه برخي از گياهان استوايي فركانس هايي مافوق صوت از خود صادر مي كنند كه به وسيله دستگاه هاي پيشرفته علمي ثبت شده است. دانشمنداني كه حدود سه سال به تحقيق ومطالعه اين وضعيت حيرت آور پرداختند، دريافتند كه اين پالس هاي مافوق صوت به الكتريسته نوري تبديل شده و بيش از صدمرتبه در ثانيه تكرار مي شوند. يك تيم آمريكايي اين آزمايش را در برابر يك گروه علمي در انگليس انجام دادند كه در بين اين گروه، يك دانشمند مسلمان هندي الاصل نيز قرار داشت. بعد از 5 روز آزمايش، گروه انگليسي از اين مساله بسيار شگفت زده شدند ولي دانشمند مسلمان انگليسي گفت: مامسلمانان اين مساله را در 1400 سال پيش تفسير كرده ايم. دانشمندان از اين سخن وي بسيار حيرت زده شدند و اصرار كردند كه آن را برايشان شرح دهد. دانشمند مسلمان اين آيه قرآن را قرائت كرد: «و هيچ موجودي نيست جز آن كه او را به پاكي مي ستايد ولي شما ذكر تسبيحشان را نمي فهميد. او بردبار و آمرزنده است.» زماني كه اسم جلاله «الله» بلند شد، پالس هاي مافوق صوت به الكتريسته نوري تبديل و بر روي مانيتورها ظاهر گشت. پروفسور «وليام براون» مسئول اين تيم تحقيقاتي با اين دانشمند مسلمان براي شناخت دين اسلام به گفت و گو پرداخت و دانشمند مسلمان براي وي دين اسلام را تشريح كرده و يك جلد قرآن مجيد به همراه تفسير آن به زبان انگليسي را به وي اعطا كرد. براون شهادتين را گفت و مسلمان شد.
چند جمله ی خوب به رفتار و عقايد خود نظري بينداز . آرزوهايت را با اميد به دست مي آوري0 خنده را هرگز فراموش نكن و به دنيا بخند. آنچه را كه خودت مي خواهي انجام بده . در دنيا چيزي به عنوان شكست وجود ندارد .
روزها مي گذرد و دل خسته تر از آن است
دیگه تم مم کردم اختراع گراهام بل زیر سوال رفت
آنچه می گرید، ولی زیباست - قرار دادن شمع در کنار پنجره و در محلهایی که دارای روشنایی مناسب طبیعی هستند باعث کم نور شدن آن میگردد. بهتر است شمع را در محلی قرار دهید که نور کمی دارد تا درخشش شمع بیشتر نمایان شود. - ترجیحاً از یک ظرف شیشهای به عنوان جاشمعی استفاده نمایید، این عمل باعث بیشتر شدن نور شمع شده، مدت زمان طولانیتری روشن میماند. - فتیله شمع باید حداقل به مقدار یک چهارم در عمق شمع قرار گرفته باشد، در زمان خرید شمع باید به این نکته توجه شود. - شمعهای باریکی که برای نذر استفاده میگردند، شمعهایی هستند که همیشه در دسترس بوده و گران هم نیستند، از این نوع شمعها نیز میتوانید برای دکوراسیون منزل استفاده کنید، فقط باید آنها را در ظروف زیبا و لابهلای گلهای طبیعی یا مصنوعی مخفی نمایید. - از انواع شمعها، شمعهای شناور در آب هستند که چند منظوره بوده، میتوان از آنها هم بر سر میز شام و هم در میهمانیهای فضای باز استفاده کرد. این دسته از شمعها نسبت به دیگر انواع کثیفی ندارند و نکته ی قابل توجه جلوه ی نوری آنهاست که به علت وجود آب روشناییشان دو چندان میشود. برای هر چه بیشتر جلوه کردن این نوع شمعها بهتر است از ظروف کریستالی و شیشهای استفاده نمایید که دارای تراش هستند، زیرا که باعث شکست نور و درخشش مضاعف میشوند. - اگر اشک شمع در جایی چکید، نگران نباشید؛ اجازه دهید تا کاملاً خود را بگیرد و سپس با استفاده از پاکتهای کاغذی و قهوهای رنگ میوه و کمی حرارت اتو، آن را به راحتی پاک نمایید. - اگر برای میهمانی از شمعهای جدید استفاده میکنید، قبل از زمان استفاده ، آنها را یک بار روشن نمایید، تا در زمان مصرف زودتر و راحتتر روشن شوند. - شمع را زمانی که در حدود 5 سانتیمتر از آن باقی مانده است از درون جاشمعی خارج نمایید، زیرا هر چه شمع کوچکتر شود، جدا ساختن آن نیز سختتر میگردد. - هنگامی که شمعی را خاموش میکنید، بعد از گذشت چند لحظه که فتیله ی حرارت خود را از دست داد و بدنه ی شمع هنوز گرم است، فتیله را به جای خود در مرکز شمع برگردانید تا برای نوبت بعدی استفاده، شمع دود نکند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که میدانم او چه کسی است ...!
1 = 1 = ??? ![]()







آدمیزاد وقتی پیر شد؛ نفس که میکشد خسته میشود. نگاه کرد دید هنوز هفت ورق دیگر مانده تا تمام شمارهها را پاکنویس کند. چشمش هم درد گرفته بود. ترجیح داد باقیش را بگذارد برای یک وقت دیگر. هر چند در باقی صفحات هم بیشتر شمارهها خط خورده بود.
×××
بی سر و صدا خاکش کردند. هفتش که تمام شد، انگار سوت مسابقه را کشیده باشند. بین خانوادهی زن صیغهایاش و خانوادهی زن اولش و برادر و خواهر کوچکترش دعوای مفصلی سر ارث و میراث بر پا شد.
چرا دعا ميكنيم؟
شايد برايتان جالب باشد كه آگاه شويم دعا در زندگي ما انسانها چه اثراتي به همراه دارد. امروزه اكثر ما انسانها فكر ميكنيم دعا كردن هيچ تاثيري در زندگي و موفقيت ما ندارد.

گاهي ما، خداوند را محدود ميكنيم به زمان و مكان مشخصي و دعاي ما امكانپذير نيست مگر در زمان و مكان معيني. بعضي از ما سحرگاهان هنگامي كه خداوند هنوز خورشيدش را بر ما نتابانده، دعا ميكنيم، بعضي ديگر شبانگاهان ديرهنگام زماني كه روز به اتمام رسيده و سكوت شب فرا رسيده است. بعضي در اتاق كوچكمان و بعضي در پشتبام خانه، بعضي در كليسا و بعضي ديگر در رختخواب. گاهي چنان با اين زمان و مكان معين انس ميگيريم كه دعا كردن در شرايطي ديگر برايمان غيرممكن ميشود.
دعا كردن فوايدي دارد كه باعث ايجاد سلامت جسماني در انسانها ميشود و كليه اين مزايا قابل اثبات هستند.
دعا، صحبت كردن با خالقي است كه به شما هستي بخشيده، دعا يعني برقراري ارتباط با يگانه خالق هستي.
خداوند به تكتك مخلوقاتش علاقه دارد و براي آنها ارزش قائل است. زمان دعا كردن بايد اين كار را با اعتقاد و ايمان كامل انجام دهيد و مطمئن باشيد كه خداوند صداي شما را ميشنود و روزي به شما پاسخ خواهد داد. اگر به دعا كردن ايمان نداشته باشيد، چيزي بيشتر از آرامش نصيبتان نخواهد شد. براي رسيدن به حاجات، بايد اعتقاد داشته باشيد كه خداوند به شما علاقهمند است و منتظر شنيدن صداي شماست. او هميشه به شما كمك خواهد كرد تا نقاط خالي موجود در زندگي خود را به نحوي پر كنيد.
بياييد از هر فرصتي براي صحبت كردن با خدا استفاده كنيم. بياييد رابطه خود را با خدايمان صميميتر و دوستانهتر كنيم.
خداوند از ما ميخواهد كه با او صادق باشيم و در سختي، غم و عصبانيت يا در آسايش، خوشي و شادي با او در ارتباط باشيم. او ما را در هر لحظه ميخواهد، پس ما نيز بايد هر لحظه با او در ارتباط باشيم.
زماني كه دست به دعا بلند ميكنيد، نه تنها خداوند با روي باز به شما پاسخ ميدهد، بلكه با اين كار درهاي زندگي خود را به سمت او باز نمودهايد و به راحتي با قلب و سپس تمام وجودتان عجين ميشود. دعاي شما به منزله دعوتي است كه باعث ميشود باريتعالي به زندگي شما قدم بگذارد.
ما دعا ميكنيم خداوند كنترل امور زندگيمان را به عهده گيرد و در تمام شرايط ما را ياري كند چرا كه ما آفريده شدهايم تا با خدا راز و نياز كنيم و فقط از اين طريق ميتوانيم به سعادت و خوشي دست پيدا كرده و معناي حقيقي زندگي را دريابيم.
که تمناي وجودي بکند
یک خبرنگار امریکایی مدارکی به دست آورده که نشان می دهد آلکساندر گراهام بل مخترع تلفن در واقع ایده این اختراع را از دانشمند دیگری به نام ایلایشا گری سرقت کرده است.
به گزارش واحد مرکزی خبر به نقل ازروزنامه اینترنتی روسی لنتا:بحث درمورد مخترع واقعی تلفن از اواخر قرن نوزدهم آغاز شده است.
هم بل و هم گری در ماه فوریه سال هزار و هشتصد و هفتاد و شش قصد ثبت دستگاه مخصوص انتقال صدا از طریق جریان الکتریکی را داشته اند اما این بل بوده که موفق به دریافت امتیاز آن شده و تلاشهای گری برای اثبات تعلق اختراع به وی در دادگاه با شکست مواجه شده است.
بر اساس این گزارش ست شولمان خبرنگار امریکایی و نویسنده کتاب «در جستجوی راز آلکساندر گراهام بل» تاکید کرده که مدارک کاملا معتبری به دست آورده که نشان می دهد گری مخترع واقعی تلفن است.
وی در این کتاب که در ماه فوریه سال دو هزارو هشت در امریکا به فروش گذاشته خواهد شد به دفترچه یادداشت بل که درسال نود و نه ترجمه شده و در اختیار محققان قرار گرفته استناد می کند. دسترسی به این دفترچه پیش از ان به درخواست وراث بل ممنوع بود.
به گفته این خبرنگار مطالب مربوط به اختراع تلفن تنها به فاصله یازده روز تا ارسال درخواست ثبت آن در یادداشتهای بل به چشم می خورد و وی پیش از آن تلاشهای ناموفقی برای ساخت دستگاه انتقال صدا داشته است.
در درخواست وی تصویر شخصی دیده می شود که دستگاه انتقال صدا را در دست دارد و این همان تصویری است که با تفاوت بسیار جزئی در بسته مدارک ارسالی گری نیز دیده می شود.
وی هم چنین یادآورمی شود که بل در مراسم نمایش اختراع که باحضور گری برگزار شده به شدت عصبی بوده وبا وجود ثبت آن به نام خودهیچ نقشی در ساخت اولین تلفن هایی که شرکت بل می ساخته نداشته است.
علاوه بر این وی از حضور در دادگاهی که شکایت گری در آن مطرح شده خودداری کرده است.

| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |








