ZENDEGI
زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه
عاشق تر از من نداری این همه جستجو نکن کلبه ی آرزو هامو بیا و زیر ورو نکن چه قدر باید بهت بگم دنیا فقط دو روز چه قدر باید بهت بگم دنیا فقط دو روز این در واون در میزنی راه به دل ما نمیدی
گل ناز پرپر من
ساده نبود گذشتنم نامه متهم به قاضي متهم 17 ساله: من تماشاچي قتل بودم دوران قبل از دانشگاه = حسرت قبول شدن در دانشگاه = صعود 1 2
پائیز را دوست دارم چون فصل غم است غم را دوست دارم چون بهار دل است اشک را دوست دارم چون گواه دل است دل را دوست دارم چون جایگا ه تنهائیم است وتنهائیم را دوست دارم بی آنکه بدانم برای چه؟؟ بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم ستاد برگزاري اولين دوره مسابقات ملي رباتهاي شهري، زمان ثبتنام نهايي اين مسابقات را تا ششم مهر ماه تمديد كرد. قبلا ۲۱شهريور آخرين مهلت ثبت نام اين رقابتها اعلام شده بود. به گزارش روابط عمومي اين مسابقات، اين مسابقات ۱۶تا ۱۹آبان ماه امسال در سه بخش دانشجويي، دانش آموزي و ويژه در فرهنگسراي بهمن برگزار خواهد شد. سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران، انجمن روبوكاپ ايران، شركت راهآهن شهري تهران و حومه (مترو) و شبكه آموزش سيما برگزاركننده آن هستند. علاقه مندان براي ثبت نام ميتوانند به آدرس اينترنتي WWW.nurc.irيا به دبيرخانه اين مسابقات به آدرس تهران، فرهنگسراي شفق، مراجعه كنند. پسر 105 ساله مغربي که تاکنون ازدواج نکرده ، سرانجام تصميم گرفت براي رهايي از تنهايي از دختر 42 ساله اي که در روستاي محل سکونتش زندگي مي کند ، خواستگاري کند. منتظر نظرات و پیشنهادات شما عزیزان هستم
از من ديگه خسته شده
كتاب عشق ما ديگه
خونده شده ، بسته شده
خونه ديگه جاي غمه
اون داره از من دور مي شه
اين خونه ي قشنگ ما
داره برامون گور مي شه
اون دست گرم و مهربون
با دست من قهره ديگه
چشماي غمگينش با من
قصه ي شادي نمي گه
هم خونه ي من با دلم
خيال سازش نداره
دستاي كوچيكش ديگه
ميل نوازش نداره
شبا وقتي ميرم خونه
بوسه به موهاش مي زنم
سرش به كار خودشه
انگار نه انگار كه منم
با این دل خسته ی من اینقدر بگو مگو نکن
دست دل بی رحمتو بیشتر از این تورو نکن
امروز اگه عاشق نشی فردا دلت میسوزه
امروز اگه عاشق نشی فردا دلت میسوزه
این دل عاشق مارو باز تو دلت جا نمیدی
آخرين همسفر من
جاي لب هاي قشنگت
مونده روي دفتر من
اي كه شعر تلخ اشكات
قصه ي غربت من بود
عينهو نفس كشيدن
ديدنت عادت من بود
گل ناز پرپر اي همدرد
به نبودنت بايد عادت كرد
گل ناز پرپرم اي هم درد
به نبودنت بايد عادت كرد
تو يه حرف تازه بودي واسه من
قصه ي دو نيمه و يكي شدن
تو به عشق يه معني تازه دادي
تپش يه قلب و گرماي د و تن
گل ناز پرپرم اي همدرد
به نبودنت بايد عادت كرد
به نبودنت بايد عادت كرد
ميون دفتر شعرام
اگه گذشتم ، تو ببخش
اگه نموندم پای عَهدم
اگه شکستم ، تو ببخش
اگه همسفر نبودم
تو رو تنها جا گذاشتم
تو ببخش اگه بُریدَم
جرأت موندن نداشتم
همصدای گریه ی تو
دارم اینجا جون می بازم
گُلکم تقصیر من بود
کاش یه روز با تو بسازم
«مرگِ واسم دوریِ تو
اگه دورم ، تو ببخش
اگه مثل غم پائیز
بی عبورم ، تو ببخش»
تو ببخش اگه غم من
واسه قلب تو زیاده
اگه جای دستای تو
دست من تو دست بادِ
تو ببخش
باور کنيد من بي گناهم و قاتل اصلي اميرحسين است.
مقداري قرص در اختيار من قرار داد و زماني که از قرصها استفاده کردم ، چيزي نفهميدم و زماني به خود آمدم که متوجه شدم مهين زن 60 ساله به قتل رسيده است.
در ادامه پيگيري دل آرا و همدستش در دادگاه کيفري رشت محاکمه شدند و قضات دادگاه دل آرا را گناهکار شناختند و وي را به قصاص نفس و اميرحسين را به اتهام معاونت در قتل و سرقت به 10 سال زندان محکوم کردند. بدين ترتيب با اعتراض دل آرا به حکم قضايي صادره ، پرونده به شعبه 33 ديوان عالي کشور ارجاع شد که قضات اين شعبه پس از بررسي پرونده با توجه به اين که متهم به قتل در زمان حادثه 17 ساله بوده است ، پرونده را براي بررسي مجدد به شعبه 107 دادگاه ويژه اطفال رشت ارسال کردند.
پس از پايان محاکمه ، قاضي دادگاه دل آرا را به قصاص و همدستش را به 13 سال زندان محکوم کرد. بنا بر اين گزارش ، پرونده دختر 17 ساله پس از آخرين اظهارات بار ديگر براي بررسي بيشتر به شعبه 33 ديوان عالي کشور فرستاده شد تا قضات اين شعبه آن را مورد بررسي دوباره قرار دهند.
اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...
نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!
اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم
![]()
كنكور = گذرگاه كاماندارا
دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه
خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13
بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
اشپزخانه = خانه عنكبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي
پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر
دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد
دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم ميميرند
محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي
استاد راهنما = مرد نامرئي
كمك هزينه = بر باد رفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم
دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشكي ميريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
يادگيري = قله قاف
دانشجوي معترض = پسر شجاع
دكتر بهداري = گله بان
تربيت بدني1 = راكي
تربيت بدني2 = راكي
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار
انصراف = فرار از كولاك
تصييح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري
آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمي = سامورا يي ها
رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
رئيس اموزش = هزاردستان
معاون اموزش = دزد دريايي
برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند
از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا
است که نميشه از ديدنش چشم پوشيد!...
تماشاگر از اين سريال استفاده بشه!...
فيلم اکشن مثل ماتريکس و کبرا ۱۱ رو کم کرده...!
باور پذير به تصوير کشيده!....
چرا نميشه بدون داشتن يک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی يه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... .
ظهر یک روز سردزمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت
پشت در پاکت نامه ای رادیدکه نه تمبری داشت و نه مهر
اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود
او با تعجب پاکت را باز کرد ونامه داخلی آن را خواند:
امیلی عزیز:
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم
باعشق خدا
امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روری میز
می گذاشت با خود فکرکرد که چرا خدا می خواهد او را
ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که
ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت
من که چیزی برای پذیرایی ندارم پس نگاهی به کیف پولش
انداخت او فقط 5دلارو 40سنت داشت بااین حال به سمت
فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او
عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند
در راه برگشت زن و مرد فقیری به امیل گفت خانم ما خانه
و پولی نداریم بسیار سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان
دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را
هم برای مهمانم خریده ام مرد گفت بسیار خوب خانم متشکرم
و بعد دستش را روی شانه ی همسر گذاشت وبه حرکت ادامه
دادندهمان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند
امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد به سرعت دنبال
آنها دوید آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید وقتی امیلی به زن
و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد
و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش
دعا کرد وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد
چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید واو دیگر چیزی برای
پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت
نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد
امیلی عزیز
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا












![]()
برای دانلود کلیک سمت راست کنید و Save Target As رو بزنید.
Download
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
هر نفس كه ميزنيم يك قدم به مرگ نزديك ميشيم و گذشته ها با تمام شيريني ها و تلخي هاش كوچك و كوچك و كوچك ميشن . من الان به اين فكر ميكنم كه زندگي سراسر جبره! يك جبره زيبا چون اراده معشوق در او ونه پس راضي هستيم به رضاش!
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.
خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند
جام جم آنلاين: يك دادگاه شهر لسآنجلس ايالت كاليفرنيا روز دوشنبه 11 سپتامبر يك مرد 28 ساله كه سگ كوچولو از نژاد چيهواهوا نامزدش را از پنجره آپارتمان بيرون انداخته بود و سگ بينوا در اين سقوط آزاد تلف شده بود رابه يك سال زندان قطعي و 5 سال مراقبت ويژه محكوم كرد.
به گزارش خبرگزاري فرانسه ، اميديو خسوس مدينا، 28 ساله در ماه ژانويه گذشته به اتهام بيرحمي نسبت به يك حيوان مجرم شناخته شده بود.
او در 30 اوت سال 2005 پس از مشاجره با نامزدش در شهرك كامپتون در جنوب لسآنجلس خشمگين شد و خشم خود را بر سر سگ كوچك نژاد چيهواهوا نامزدش خالي كرد. مدينا سگ كوچك را بلند كرد و از پنجره آپارتمان بيرون انداخت!
سگ علاوه بر سقوط آزاد زير چرخهاي يك خودروي عبوري له شد
اين روزها مرد 105 ساله اي به نام شيخ يوسف که در يکي از روستاهاي اطراف مراکش زندگي مي کند ، نامي آشنا براي خبرنگاران است و هرکدام از آنها سعي مي کنند به هر طريق ممکن ، گزارش مفصلي از ماجراي خواستگاري و عقد او تهيه و به مخاطبان خود عرضه کنند. مرد 105 ساله مراکشي تاکنون ازدواج نکرده و در اين مدت با مادر 120 ساله اش زندگي مي کرده است.
اين مادر و فرزند هر روز قبل از طلوع آفتاب عازم مزرعه خود مي شدند و تا غروب آفتاب در اين محل فعاليت مي کردند اما پس از آن ، شيخ يوسف متوجه شد ، يکي از دختران روستايي با 42 سال سن هنوز مجرد است ، دل به دريا زد و از مادرش درخواست کرد اين دختر را برايش خواستگاري کند. اگرچه برخي تصور مي کردند دختر 42 ساله به درخواست پسر 105 ساله پاسخ منفي دهد اما در کمال تعجب همگان ، وي پذيرفت با 63 سال اختلاف سني به شيخ يوسف پاسخ مثبت دهد. با شنيدن پاسخ مثبت ، شيخ يوسف که از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد خطاب به خبرنگاران و ساکنان روستا که اطراف خانه او گرد آمده بودند ، گفت : ديگر از تنهايي خسته شده ام و مادرم نيز نياز به مراقبت دارد. وي افزود: کاش وقتي جوان بودم ازدواج مي کردم و اکنون فرزندانم در کار مزرعه به من کمک مي کردند. داماد 105 ساله گفت : عروس خانم از سالها قبل من و مادرم را مي شناخته و پذيرفته است در همه حال مراقب ما باشد. شيخ يوسف افزود: منتظرم با دريافت پول آخرين محصولي که به بازار عرضه کرده ام ، جشن مفصلي در روستا برگزار کنم تا شايد با برگزاري اين مراسم ، جوانان روستا نيز سر شوق بيايند و از زندگي مجردي دست بردارند.
آهنگ " سقف زمانه " از فرامرز اصلانی رو حتماً دانلود کنید و گوش بدید ...

khob,inja eyalate sahelie miami hastesh too eyalate mottahede,ghashange na
Clip:Bacharo bepa!:295 kb
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |































































