تبليغاتX
ZENDEGI


ZENDEGI

زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه

 
خدا كيه؟...............

خدا كسي هست كه ما رو افريد و اشرف مخلوقات كرد. به فرشته ها و همه دستور داد تا به ما تعظيم كنن (تعظيم صرفا براي خدا بود). به ما آگاهي داد . علم داد و .... تا مقام ما از ديگران بالا باشه. وقتي مارو از بهشت بيرون انداخت باز در نعمت خودش رو به ما نبست به ما فرصت بازگشت داد. مطمئن باشين خدا از هر لحاظ بهترين يار براي ماست. الان توضيح ميدم.

محرم اسرار :


تا حالا چقدر كار بد انجام دادي كه اگه كسي ميدونست آبروت ميرفت؟؟ آيا بهترين دوست شما هميشه اسرار شما رو نگه داشته؟؟ . كمي فكر كن. خدا همه اونا رو ميبينه و اسرار تورو فاش نميكنه!!!

مهربان و دوست:

هيچ كس كاملا تو اين زمونه مهربون نيست خودت ميدوني و از دوستي با هم قصد و نيتي دارن مثلا اشكال درسي همو ميپرسن.با هم وقتگذراني ميكنن و ... خدا انقدر مهربونه كه حتي بدترين آدمها اگه توبه كنن اونارو ميبخشه.انقدر مهربونه كه دنبال بهونه هست كه ما رو به بهشت برگردونه. وقتي صداش ميكني جوابت رو ميده ممكنه نفهمي ولي مطمئن باش داده نفهميدي

بخشنده:

تا حالا وقتي از كسي چيزي خواستي ديدي نده يا منت بذاره؟ خب خدا انقدر بخشنده هست كه اينهمه نعمت به ما داده كه حتي قادر به شمارش اونا نيستيم.مثلا سلامتي، زيبايي، ضريب هوشي، پول ، خونه و.....(قرار نيست همه اينها رو داشته باشيم اگه حتي يكي از اونا رو هم داشته باشيم ميتونيم خوشبخت باشيم به شرطي كه راه اونو بدونيم) الان حتما ميگي كه من مثلا فلان چيز رو خواستم ولي نداده . خب ممكن بود كه به صلاحت نبود اونو داشته باشي مثلا موبايل بخري اونوقت سر برج بايد كلي هم پول فيض موبايل روبدي در حاليكه نياز ديگه اي رو ميشد با اون پول برطرف كرد. يا انصاف در دعا كردن نداشتي . مثلا همين اوله راهي ميخواي آدم بزرگي بشي. نه عزيز همه چيز با تلاش ممكنه نسبت به خواسته خودت بايد تلاش هم بكني. يا ممكنه شرايط
دعا كردن رو زياد ندوني


انسان كيه؟ انسان كسي هست كه بتونه قدرتهاي دروني خودشو بشناسه.منزلت واقعي خودشو درك كنه. براي رسيدن به خدا دوباره تلاش كنه و صفات و اخلاقهاي مثبت رو شناسايي و شكوفا كنه و بر عكس منفي ها رو از بين ببره. انسان كسي هست كه بتونه به علت پيدايش خودش فكر كنه و هدف از آفرينش خودش رو پيدا كنه (خودشناسي) انسان داراي چنان قدرتي در همين لحظه هست كه غير قابل تصور هست. مثلا با سرعت نور ميتونه حركت كنه يا موجودات ديگه مثل جن_روح_پري و .... رو به اختيار خودش دربياره. ميتونه آينده رو پيش بيني كنه(كاري كه فقط خدا و بنده هاي خاص خدا اين كار رو بكنن. ميتونه شفاگري كنه و ...... فقط شرطش اينه كه اونا رو بشناسه و شكوفا كنه همين

نيروهاي شيطاني چي هستن؟
خب همونطور كه ميبينين نيروهاي منفي هستن كه ميخوان نذارن كه ما به تكامل برسيم. جون خودشون موفق نشدن سعي ميكنن كه ما رو هم نذارن كه موفق بشيم. اين نيروها همهيشه در اطراف ما هستن و همه روزه بيشتر ميشن و نحوه تشخيص اونا خيلي راحته فقط كافيه به قلبت رجوع كني ببيني كه اين كاري كه كردي يا ميخواي انجام بدي درسته يا نه؟(مقايسه با يه انسان كامل) نحوه مقابله با اونا هم اينطوره: اونا ميان و از نقطه ظعف شما استفاده ميكنن تا به شما لطمه بزنن شما بايد اون نقاط ضعف رو تقويت كني(تو داري به يه انسان كامل تبديل ميشي پس نذار تورو دلسرد كنن). براي دور كردن اونا دعاها و آيه هايي از قرآن و طلسم هايي وجود داره .ولي سعي كن با اراده خودت اونا رو شكست بدي نه با سلاح


دلا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد
در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران
به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد
ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
ترا در نشاند او به طراری که می آید
تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد
به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین
که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد
نه کلکی شکر دارد،
نه هر زیر وزبر دارد،
نه هر پشمی نظر دارد،
نه بحری گوهر دارد .
 
 
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385| ساعت 20:42| توسط محمد پوریعقوبی| |

بنی آدم اعضای یکدیگرند که درآفرینش زیک گوهرند

چو عضوی بدرد آورد روزگاردگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
 
دست چینی از گلستان سعدی

بسم الله الرحمن الرحیم
منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ
از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد
کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ
ای کریمی کــــه از خزانه غیب ـــــــــ گبر تــرسا وظیفه خـــــور داری
دوستـــــان را کجا کی محروم ـــــــــ تو کـــه با دشمن این نظــــر داری
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیعکلاه شکوفه بر سر نهاده . عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ
ابر و باد و مـــه و خورشید و فلـــک در کـــارنــد
تـــا تو نانی به کف آری و بـــه غفلت نخـــــــوری
همـــه از بهــر تو ســرگشته و فـــــــرمانبـــــردار
شـــرط انصاف نبــــاشد کــــه تو فـــرمــان نبــری

ابو محـمد مشرف الدین ( شرف الدین ) مصلح بن عـبدالله بن شرف الدین شیرازی، مـلـقب به ملـک الکـلام و افصح المتکـلمین بی شک یکی از بزرگـترین شاعـران ایران است کـه بـعـد از فردوسی آسمان ادب فارسی را به نور خـیره کنندهً خـود روشن ساخـت. این روشنی با چـنان نیرویی هـمراه بود که هـنوز پـس از گـشت هـفت قـرن تمام از تاثـیر آن کـاسته نشده و این اثـر پارسی هـنوز پابرجـا و استوار است. از احـوال شاعـر در ابتدای زندگـیش اطـلاعی در دست نـیست، اما آنچـه مسلم است، دانش وسیعـی اندوخـته بود. در حدود سال 606 هـجـری در شهـر شیراز در خـاندانی کـه هـمه از عالمان دین بودند، چـشم به جـهان گـشود. مقـدمات عـلوم ادبی و شرعـی را در شیراز آموخت و سپس در حدود سال 620 برای اتمام تحـصیلات به بغـداد رفت و در مدرسه نظامیه آن شهـر به تحـصیل پـرداخت.
مرا در نظامیه آواز بود
شب و روز تـلقـین و تکـرار بود
بعـد از این سفـر سعـدی به حـجاز، شام، لبـنان، و روم رفته چـنان کـه در این ابـیات مشخص است :
در اقصای عـالم بگـشتم بسی
بسر بردم ایام با هـر کسی
تمتع به هـر گوشه ای یافتم
ز هـر خرمنی خوشه ای یافتم

سفـری کـه سعـدی در حـدود سال 620 آغـاز کرده بود، مقارن سال 655 با بازگـشت به شیراز پایان گـرفت و از آن پس زندگـی را به آزادگـی و ارشاد و خـدمت خـلق گـردانـید. سـعـدی عـمر خـود را به سرودن غـزل ها و قـصائد و تالیفات رسالات مختـلف و وعـظ می گـذراند. در این دوره یکـبار نـیز سفری به مکـه کرد و از راه تـبریز به شیراز بازگـشت. نکـته مهـم در زندگی سعـدی این است که در زمان زندگـیش شهـرت و اعـتبار خاصی گـرفت و سخـنانش مورد استـقبال شاعـران هـم عصرش قرار گرفت، آنچـنانکـه یکی از آنهـا بنام سیف الدین محـمد فرغـانی، چـنان شیفـته آثـار سعـدی بود کـه عـلاوه بر استـقبال از چـندین غـزل او چـند قصیده هـم در مدح او ساخته و برای او فرستاده که یکی از نمونه های آن در اینجا است :
به جـای سخن گـر به تو جـان فرستم
چـنان دان که زیره به کرمان فرستم

سعـدی هـمچـنان به اندوختن و سرودن روزگـار می گـرانید و عـمر پـربار خـود را بدین گـونه سپـری می کـرد اما این بزرگ هـمواره سعـی و تلاش خـود را کافـی ندانسته، چـنانکـه در آغاز گـلستان می گـوید :
یک شب تاًمل ایام گـشته می کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف می خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات را مناسب حال خـود یافتم.
هـردم از عـمر می رود نفسی
چـون نگـه می کنم نمانده بسی
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی
مگـر این پـنج روزه در یابی
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت
کوس رحـلت زدند و بار نساخت

به تصریح خـود شاعـر این ابـیات مناسب حال او در تاًسف بر عـمر از دست رفته و اشاره به پـنجاه سالگـی وی، سروده شده است و چـون آنهـا را با دو بـیت زیر که هـم در مقـدمهً گـلستان از باب ذکـر تاریخ تالیف کـتاب آمده است :
در این مدت که ما را وقـت خـوش بود
ز هـجـرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود گـفتـیم
حوالت با خدا کردیم و رفـتیم
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385| ساعت 11:30| توسط محمد پوریعقوبی| |


راز زندگی
در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید
فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند
و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن
فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده
سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده
ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند
در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم باشد
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای کهربان
راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده
زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب
و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید
 
Image and video hosting by TinyPic
عاشق بمان
مهم این نیست که هستی آن چه اهمیت دارد این است که همیشه
عشق بورزی و آن چه تو را باید شادمان کند این است که روزت
را با عشق آغاز کنی و شب هنگام با یاد عشق سر به بالین بنهی
محبت و صداقت باید هسته مرکزی همه کارهای تو باشد و از درون
و برون یکی شوی مثل نفس کشیدن که همه اعضا با هم به اتحاد
می رسند در رساندن دم به بازدم
عشق گوهری است بس زیبا و فریبا و هنرمند واقعی در زندگی
کسی است که با تراش محبت و صداقت آن را چونگینی برانگشت
عشق روح خود کند .
کسی که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمنای نفس
پشت می کند در واقع خدا را شناخته و با توسل به عشق الهی
خود را از هر رویدادی نا خوشایندی دور می کند
در گنجینه روزگار رازی با ارزش تر از مهر ورزیدن نخواهی یافت
و هیچ چیز درد دنیا بر مسندی بالا تر از نوز محبت بر قلب کسی
نمی نشیند خدا خود مظهر عشق و بخشش است و فقط با یک زبان
باید بااو سخن گفت زبان دل مهربان زبان دل بخشنده و بی کینه ....

هیچ به این اندیشیده ای که به نام خدا چه کارها را نمی توان کرد
آری تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما کینه دوست را به دل بگیری
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما به وفاداری دوست توجه نکنی
تو نمی توانی بگویی به نام خدا اما آبروی دوست را بر باد دهی و
ویرانش کنی

در یاب که اگر به نام خدا می گوییی یعنی عاشقی و عاشق یعنی
ع:عطر وجودت روح نوازاست
ا:ایثار مثل زدنی است
ش:شهره به مهربانی داری و...
ق:قناری خوش الحان روضه رضوانی
حالا بگو چه کم داری؟
مطمئن تر از این کشنی چه دیده ای که از دریای مهر ورزی می هراسی ؟
قسم به هر چه درد منده در این دنیاست عاشق بمان
به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهای دوست توی
عاشق بمان محبت کن و بدون چشمداشت ببخش
دل را به خدا بسپار برایش دلبری کن آری با مهربانی توجه اش
را به خودت جلب کن با عفو وراهایی نگاهش را معطوف خود کن با
خیر خواهی درهای رحمتش را به روی خود بگشا و در انوار نورانی
حکمت الهی اش غر ق در سرور شو این عطر مشام انگیز الهی
بر روح و روان تو به خیر و خوشی باد ..
 Image and
 video hosting by TinyPic
 
 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385| ساعت 11:8| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

شاد باش .... شاد بودن بستگی به خودت داره .... زندگی رو خودت و فقط خودت میتونی بسازی .... تنها تکیه گاهی که پشت تو رو هیچ وقت خالی نمی کنه اراده و فکر خودته .... این حاصل تنها تجروبه ی سالیان منه .... جدی بگیراش

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385| ساعت 22:31| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

توی این گردابی که همه توش داریم میسوزیم

فعلا از همه تنها ترم

شدم دیوار سنگی زندان

همه می دونن زندانی تنهاست

ولی هیچ کس نمی گه

دیوار زندان چه حالی داره

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385| ساعت 22:30| توسط محمد پوریعقوبی| |

۱.اگه دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بزن تو سرش جوون باید رو پای خودش وایسه

 ۲.سه تا موش واسه هم لاف می زدن اولی: من با فنر تله موش ورزش می کنم دومی: مرگ موش مزه عرق منه سومی : موبایلش زنگ می زنه می گن که بود ؟ می گه هیچی بابا بر و بچ بودن گربه اوردن ب........

۳عشق = شما از نظر یک کودک

تویه بستنیه بزرگی که هیچ وقت تموم نمی شی

همیشه شیرینی ، یادت فراموش نمی شه

۴.به تركه مي گن تو نمي خواي ادم بشي ميگه .. من از اين قرتي بازيها خوشم نمياد

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:30| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:19| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:17| توسط محمد پوریعقوبی| |

ممنون که نظر های شما

این وبلاگ را اگر قابل بدونید تقدیم می کنم به شما دوستان عزیز

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:15| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:12| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:11| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:10| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:9| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:7| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:4| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

مهم نیست که دریا باشی یا قطره . مهم این است که آنقدر زلال باشی که آسمان در تو منعکس شود .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:3| توسط محمد پوریعقوبی| |

شاخه و برگ

یک روز گرم ، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن برگهای ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند .

شاخه چندیدن بار این کار را ددمنشانه و با غرور خاصی تکرار کرد ، تا اینکه تمام برگها جدا شدند و شاخه از کارش بسیار لذت برد. برگی سبز ، درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد . باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ، آن را از بیخ جدا می کرد .

وقتی باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن ، از قطع کردنش صرف نظر کرد .

بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالا خره شاخه با تمام قدرت خودش را تکان داد تا اینکه برگ از شاخه جدا شد و روی زمین افتاد .

باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد ، بی درنگ آن را قطع کرد .

شاخه بر روی زمین افتاد ، ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت : اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ،ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه ی حیاتت من بودم .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:3| توسط محمد پوریعقوبی| |

خدایا

      به من زیستنی عطا کن

 

که در لحظه ی مرگ

                      بربی ثمری لحظه ای که

 

برای زیستن گذشته است

                          حسرت نخورم

و مردنی عطا کن

                   که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:2| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 23:0| توسط محمد پوریعقوبی| |

درد انسان تعالی

تنهایی و عشق است

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 22:58| توسط محمد پوریعقوبی| |

سلام کمال جان هر جا که هستی امیدوارم هم خود شما و هم خانواده شما خوب و سلامت باشند

من نامه دادم خیلی وقته من منتظر نامه ی شما هستم نمی دونم نامه ام به دست شما رسیده یانه امید وارم حال برادر شما هرچه زود تر خوب بشه چقد از سربازیه شما مانده است سلام به خانواده برسون کمال جان نامه یادت نره منتظرم ها

به امید دیدار

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 22:57| توسط محمد پوریعقوبی| |

باز کن پنچره را

 

من ترا خواهم برد

 

به شب جشن عروسی عروسکهای

 

کودک خواهر خویش

 

که د ران مجلس جشن

 

صحبتی نیست زدارایی داماد و

 

عروس

 

صحبت ا زسادگی و کودکی است

 

چهره ا ی نیست عبوس

 

کودک خواهر من

 

د رشب جشن عروسی عروسکهایش

 

 


مارکوس بیکل

عشق ، عشق می آفریند . عشق ، زندگی می بخشد . زندگی ، رنج به همراه دارد . رنج ، دلشوره می آفریند . دلشوره ، جرات می بخشد . جرات ، اعتماد می آورد . اعتماد ، امید می آفریند . امید ، زندگی می بخشد . زندگی ، عشق به همراه دارد . عشق ، عشق می آفریند ...


آه از امشب

و هزاران شب غمبار دگر هم

آه از اين كابوس خوف انگيز مبهم

كه دگر خسته شدم من و ندانم

كه چرا جز در و ديوار تنم

مرا هم سخني نيست هنوز


آه از امشب

كه دلم پاره شد از غم

كه همه داغم و سوزم

كه صداي خوش يارم

نكند بار دگر شادم

و مرا هم سخني نيست هنوز


آه از امشب

كه صداي نفسم، هيچ نيست

كه دگر در سر من شور نيست

كه دگر حنجرم آواز نيست

كه دگر قلب من آزاد نيست

و مرا هم سخني نيست هنوز


آه از امشب

كه دگر بار دلم غمگين است

كه دو چشمم باز خونين است

كه دو پلكم سخت سنگين است

و جهان در نظرم تاريك است

و مرا هم سخني نيست هنوز


آه از امشب

كه مرا باز خبر از يار شد

خبر از يار دل آزار شد

آن همه ظلم روا داشته را ياد شد

همه هستي ز برم تار شد

و مرا هم سخني نيست هنوز



خسته ام...از غريبي خسته ام
خسته ام...از نگاهتان...خسته ام
خسته ام ...از مسافر بودن...خسته ام
خسته ام...از بودن و نبودن...خسته ام
خسته ام...از غريبي...از غربتي در خوانه ام

خسته ام اي غريبه...خسته ام


يادت بهم گفتي تا آخر دنيا باهات مي مونم اون وقت فهميدم چرا مي گند دنيا دو روزه. يک روز خواهم رفت ، و لمس خواهم کرد عشق را به وسعت تمامي گندمهاي ايران من همان نقطه ي آغاز خواهم شد که ... در آن هر چه هست خواهد روئيد و سپيدار برگ خواهد داد قسم به نبض تند عشق ، من در مسيري دور، در ضربان چشمهاي گريان . در تب تند انتظار ، در غبار جاده هاي تک مسافر جا مانده ام روزي خواهم رفت،

 


چی بگم که دیگه نایی ندارم برایه گفتن از خودم چی بگم که وقته رفتنه

سیاه سفید که روزگارم از همه تلخ تره چهری جلوی آینه میگه تو پیر شدی

زندگیت دیگه فایده نداره هرچی می خواهی بگو که وقته رفتنه

آغوش گرم مرگ در انتظار است برایه بازگشت به آغوش مرگ طاقتی نیست

برایه فرار از نا باوریها رهی جز مرگ نیست

من مرده ام در درون خود بس که شکستم در خود

آرزوهایم را در چاهی غریب جا گذاشتم ، بی هدف تو را دنبال می کردم

در پی تو وجود هر کس را گشتم اما نیافتم تورا

تو اگر بودی چرا دیگر نیستی شایدهم در درون خودم پنهان گشته ای

من چه کردم توخو بگو جز پی تو گشتن نبود کار من


خوب تویه این دور زمونه نمعلومه که کی به کی

کی با کیه چی به چیه

یه آدم خوبی می گفت : اگر دیدی یک تویه خیا بون داره جون میده

به هر دلیلی ، با  پا بزن روش تا بمیره راحت بشه

نمی دونم چی درسته بنخره بعضی وقت ها می رسه که شما دارین برایه

کسی زندگی می کنید و خودتونه به اصتلاح فدایه آن شخص کردید

ولی خوب آیا به آن شخص به دید دیگری نگاه کردید؟ شاید بعضی وقت ها آن شخص

چیزی بی ارزشی را از شما بخواهد ولی شما از آن دریق می کنید؟


زخم

من اگه کسی رو داشتم

دیگه دربدر نبودم

باغم و غربت و اندوه

دیگه هم سفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم

تورو باور نمی کردم

تویه این حسار پر درد

با غمت سر نمی کردم

                          نمی کردم

عمریه شب زده بودم

پشت گریه صدات کردم

از پس آینه ی اشک

تا همیشه نگات کردم

درد عشق معنای مرگه

مسلخ پاییز و برگه

غصه ی عشق و حقیقت

غصه ی گل و تگرگه

آخه دردم درد تو بود

درد دور از من و ما بود

شکل تنهایی و غربت

سرنوشت آدما بود

باچشات دنیا رو دیدم

حتی من فردا رو دیدم

تویه قلب قطره بودم

با تو من دریا رو دیدم

                        دریا رو دیدم

 


الهي مرا توفيقم ده که بيش ازطلب همدردي، همدردي کنم بيش ازآنکه مرابفهمند ديگران رادرک کنم بيش ازآنکه دوستم بدارند، دوست بدارم زيرادرعطاکردن است که ميستانيم ودربخشيدن است که بخشيده ميشويم ودرمردن است که حيات ابدي مي يابيم


خوب من انتظار از کسی ندارم که به من بگه وبلاگ شما خیلی خوبه

میدونم که هرچی می نویسم فقط بدرد خودم می خوره

نمی خواستم دیگه بیام اما چون دوتا از دوستان لطف کردن و نظر دادن

مجبورم بیام نمی دونم شاید هم دیگه نیومدم به خواطر خیلی از چیز ها

بگذریم برایه شما چه فرقی داره اگر نظر دادید خیلی ممنونم اگرم نه خوب

هیچی می خواستید چی بگم راستی من اگر خواستم بیام ، سیع می کنم هر روز یا یک روز

درمیون این جا برایه شما مطالب قشنگی بنویسم از زندگی و هرچیز دیگری به امید دیدار

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 22:55| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

تلاش برای زندگی بهتر


دیگه دارم میسوزم و میمیرم     آخه به عشق تو اسیر م

نمی دونی چه سخت               لحظه های بی تو بودن

نمی دونی بی تو بودن                 واسه من عذاب

تو یه فرشته ی بهشتی            كه اینجا واسه من جا ماندی

تو كه نمی دونی چه سخت       روزهای به انتظار نشستن

تو كه نیستی كه ببینی             ثانیه های بی تو بودن

چه دیر می گذره اینجا                  مثل سال ها

تو واسه من یه رویا شدی        توی خواب و توی بیدار

 

 


 

اندوه بزرگی ست مرا

در این شب سرد

احساس غریبی دارم

ز کجا آمده است

این کوله بار اندوه را  از کجا آورده ام

به انتظار کیستم ؟

این دل فریب خورده ی

کدامین عشق است


 

من گمشده ای در این دیار بیش نیستم

آیا در این سکوت شب

جایی برای گریستن هست

دلم گرفته نای نفس ندارم

به دور دست  ها می نگرم

آیا امیدی هست

برای حیاتی دوباره

سنگی در چاه انداختم

که شاید صدای حیاتی آید

و امیدی به دست آید


بر لب چشمه سنگ نذارید

                                  که مرغ های عاشق

                                  ز بی آبی می میرند


 

بین من و تو فا صله نیست

                                         تو نمی فهمی

بین من و تو دیواری نیست

                                         تو نمی فهمی

تو این روزگار فقط من و توایم 

                                         تو نمی فهمی


مادر

 

ای مهربان مادرم

                            آرام جان مادرم

دستی بکش بر سرم

                            تا نمیرم از دردم

وقتی تو پیش منی

                           دیگه غصه ندارم

درد و فراموش میکنم

                         دیگه دردی ندارم

دیگه وقتی نمونده

                        برای یه لحظه دیدنت

دویدم و دویدم

                      برای یه لحظه دیدنت

دویدم و دویدم

                     فایده نداشت دویدن

ثانیه ها میدوند

                      دنبال هم تيك و تاك

دردم امُان نميده

                       من از تو دور می كنه

حالا دارم می سوزم

                             توی این تب سردم

کاش بیایی پیشم

                             دستی بکشی بر سرم

منو ببخشی مادرم       تا راحت تر جون بدم

 


چشمات اگه گریون باشه مثه نم نم بارون

دل من می میره از غصه ی تو

اگه دور باشی از من

دل من می میره مثل پرنده تو قفس

  


    

گربه سیاه

 

گربه سیاه دعا كرد

دیگه بارون نياتش

نگاه به سوی خدا

رحمت دیگر نياتش

وقتی دعا می كرد ش

خدا نگاه می كرد ش

نگاه به دل پر نور

به چشمو ن درخشون

گربه سیاه می گفتش

قوم لوط نگاه كن

سر درآورده اینجا

ميون این جماعت

دعا بلد نبودن

فقط كفر و می گفتن

خدا تو عالمی تو

بزرگ قادری تو

بگير رحمت و لطفت

از این نا شکری و كفر

قم لوط م می گفتند:

با دعای گربه سیاه

بارون بند نمیشه

رحمت خدای ما قطع نمیشه

تو گربه ای نه آدم

ميون ما جماعت

جايی نداری اینجا

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 22:43| توسط محمد پوریعقوبی| |

 کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی این گونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه غم ها نبود کاش بودی تا نگاه خسته ام بی خبر از موج از دریا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پر سوز پر سرما نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد از تو این زندگی زیبا نبود


متين ترين کلمه "عشق "است.جذابترين کامه"آشنايي"است.پاکترين کلمه"وجدان"است.تلخترين کلمه"جدايي"است.زشترين کلمه"خيانت "است.سخت ترين کلمه"تنهايي"است.بدترين کلمه"بي وفايي"است  

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 21:57| توسط محمد پوریعقوبی| |

 

خون تو رگهام خوشکیده

                             اما تو رو تو قلبم دارم

خون تو رگهام خوشکیده

                             هنوز به انتظارت نشستم

چشمام سوی نگاه نداره

                             اما منتظر نگاه تن

خون تو رگهام خوشکیده

                             برای یه لحظه دیدنت

از لحظه های زندگی

                            لحظه با تو بودن قشنگ تره

اما خیال تم برام بس

                           برای یک لحظه دیدنت

ثانیه ها می گذرند

                          اما من در آرزوی یک لحظه با تو بودنم


زندگی زیباست

 

آفتاب زندگی زیباست

                          با ترانه های دل نوازش

طلوع زندگی زیباست

                          با خاطره هایش

غروب زندگی زیباست

                          با تلخی ها ودرد هایش

آری زندگی زیباست

                         زیبا تر از گل

                                         زیبا تر از پروانه

                                                                     اگر تو بخواهی...

 


دخترک

 

ابرهای سیاه از شب ظلمت خبر می دادند

بادها مثل تازیانه بر صورت دخترک شلاق می تافتند

دخترک جانش را فدا کرد

اما چه سود وقتی ظلمت بیداد می کرد

 


سکوت شب

 

مثل پرواز پرنده

تو قفس ، تنهای تنهام

یک پرنده ، با یک قفس

یک پرنده بی هم نفس

داره از یاد میره باز

توی این سکوت شب

 


 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 21:42| توسط محمد پوریعقوبی| |

باز خواهم آمد

رویای باتو بودن را به آغوش خواهم کشید

چشمانم را در سایه تو خواهم بست

عشقم را در پناه  تو خواهم گذاشت

چشمم را به چشم هایت خواهم دوخت

سایه به سایه با تو خواهم بود

به یاد تو ، رویای آسمانی ام را به  پرواز در خواهم آورد

نفسم را در پناه تو گرم خواهم کرد

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385| ساعت 21:36| توسط محمد پوریعقوبی| |

سلام

امیدوارم هرکجای دنیا که هستید سلامت و شاداب باشید

چند تا تذکر برایه بعضی ها  بابا صقف اومد پایین بدبخت یک نفر که نمی گم کیه حالا بماند

اگه فهمیدین با کی  هستم فکرکنید نگفتم باشه

چه خبر خوب هستین به هر روز شما مبارک چه دختر و پسر  اقا و خانم چه فرقی می کنه

هر روز تان موبارک

نمی دونم چی بگم ممنون که نظر میدین اگر میشه در قسمت پایین نظر بدین باشه نه از راه های دیگه

خیلی خستمه

فیلان

به امیددیدار

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385| ساعت 13:23| توسط محمد پوریعقوبی| |

بدترین درد این نیست که عشقت بمیره بدترین درد اون نیست که به اونی که دوست داری نرسی بدترین درد اون نیست که عشقت بهت نارو بزنه بدترین درد اینه که عاشق باشی ولی اون ندونه
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385| ساعت 21:57| توسط محمد پوریعقوبی| |

بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق می اندازد بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟ بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟ با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن خسته شده....؟؟؟
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385| ساعت 21:55| توسط محمد پوریعقوبی| |

فرشتگان از خدا پرسيدن: خدايا تو که بشر رو انقدر دوست داري چرا غم را آفريدي ؟ خدا گفت : غم را به خاطر خودم آفريدم چون اين مخلوقه من تا غمگين نباشه به ياد خالقش نمي افت
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385| ساعت 21:53| توسط محمد پوریعقوبی| |

سلام خوب هستید

خوب من دیگه زیاد نمیام خیلی کمتر میام

دلیل اصلیه اینکه میام و سرکی میزنم اینه که بیام و کمی از چیزایی که خوشم میاد مثل

یک صندقچه ، تویه وبلاگم جمع کنم و کمی سرک بکشیم ببینمیم چه خبر

امدن من بیشتر به این دلیل خواهد  بود ، چون من این جا کسی را ندارم که بخوام بخواطرش بیام

یه چیزی هست که خیلی وقته می خوام بگم : شما که هی به این و اون یک سبد پر از گل هدیه

می دهید  آیا واقعا اطمینان دارید که یکی از این گل ها به دست آن شخص می رسد

خوب اگر نمی خوای گل بدین چرا می گین یک سبد گل سرخ برایه شما ؟

ولی من وبلاگم را تقدیم شما می کنم چون می دونم به دست شما می رسد

یکی دیگه از این دلایلی که نمی تونم زیاد بیام اینه که من مثل خیلی هایه دیگه

نه پولش دارم و نه زیاد وقت اش خوب به امیددیدار تا بعد/؟

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385| ساعت 21:6| توسط محمد پوریعقوبی| |

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم اما گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به من آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم

 

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385| ساعت 22:33| توسط محمد پوریعقوبی| |

تورا گم کرده ام امروز ...وحالا لحظه هاي من ..گرفتار سکوتي سرد وسنگينند..وچشمانم...که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...نمي داني چه غمگينند ..چراغ روشن شب بود ..برايم چشم هاي تو.. نمي دانم چه خواهد شد....پر از دلشوره ام... بي تاب ودلگيرم.....کجا ماندي که من بي تو هزاران بار،در هر لحظه مي ميرم

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385| ساعت 22:30| توسط محمد پوریعقوبی| |

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385| ساعت 22:25| توسط محمد پوریعقوبی| |

السلام»: لا تَعدُن مصيبةً اعطيت عليها الصبر واستوجبت عليها من الله ثواباً بمصيبةٍ انما المصيبةُ اَن يَحْرُمَ صاحِبَها أجرَها وثوابَها اذا لم يَصبر عندَ نزولِها. (تحف العقول صفحه 375) مصيبت واقعى، آن است كه انسان در هنگام بروز حوادث ناگوار و سخت، تاب و تحمل خود را از دست داده و ناشكرى از خود نشان دهد، كه در نتيجه از اجر و ثواب آن مصيبت، محروم شود. اما مصيبتى كه انسان در هنگام نزول آن با توفيق الهى صبر پيشه نموده بى‏تابى نكند، تحمل خود را از دست ندهد

نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385| ساعت 22:24| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385| ساعت 23:6| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385| ساعت 23:3| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385| ساعت 23:2| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385| ساعت 22:45| توسط محمد پوریعقوبی| |

نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385| ساعت 22:41| توسط محمد پوریعقوبی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست