ZENDEGI
زندگی زیباست زیباترازگل زیباتراز پروانه
خدایا دلم می خواد از این جا برم . یه جایی که هوا باشه برای نفس کشیدن. بشه زندگی کرد . دلم برای عطر مریم تنگ شده .که من را ببره به اوج . به بهشت . به یه فضای سفیدتر از خودش . دیگه هیچ کس برای من مریم نمی خره . گر ببینی پیری بر راهی گیر ز او پند و اندرز راهی گر ببینی آدمی در ناباوری دهش امید و باوری گر ببینی دیوانه ای دهش پند دیوانگی گر ببینی عاشقی حسرت نخور به عاشقی گر ببینی بی پناهی دهش نان و عشق و وفا ی گر ببینی حاکمی دهش خبر از خدا و آتشی گر ببینی گلی در ویرانه ای دهش گرمای محبتی گر ببینی چشم پر اشکی یاد کن از قطره بارانی گر لیلی را ببینی در باغی دهش خبر از یار بی وفایی گر ببینی سایه ای یاد کن خدا و پیغمبری آرام و آهسته از کنارم پر کشیدی بی خبر رفتی چشم انتظارم گذاشتی سایه ات از سرم پر کشید عقاب تیز پرواز نگاهت دلم را به آتش کشید آرام و آهسته صدایت کردم نشنیدم جوابی سکوت عشق را شنیدم در سکوت شب تو را یاد کردم با آرزوی پر کشیدن خویش به تو فکر می کردم با یاد و خاطره دیروز تو به آسمان سرک کشیدم با کوله باری از عشق تو خود را رها کردم آرام و آسوده در قلب آسمان جا گرفتم خداوندا عهد بندم با تو به شب های پر ستاره با تو بودن را نگیری از من خداوندا عهد بندم با تو که گر نتانی گیری عشق هوس رانم بگیری سوی دو چشمانم خداوندا توی پروردگار م تو دانی روز و شبهای جهانم خداوندا ره خود را نگیر از من که بی تاب شوم خداوندا سایه عشقت را نگیر از من که بی سایه شوم ذهنم مشغول است ، پُر خروش است ، فکر ها در سر دارم ، زمستانی سخت دارم، آشیانم را چگونه سازم ، دنیا ام را چگونه آرام کنم ، درختم را ز کجا یابم ، راهم ز کجا می رود ،آتشم را چگونه خاموش کنم ، یارم را چگونه بی قرار کنم ، آسمانم را چگونه صاف کنم ، خود انسانم ، انسانیت را ز کجا یابم ، در کوچه و خیابان های دلهره ، آرامش را کجا یابم ، در انتظارم که شاید عشقی آید و سر آید ، از خود به خود نامه نوشتم ، شاید همدم خود باشم ، یاران ، هیچ کس نفهمید که چه گویم، زندگی را آشفته بینم ، یا عشقی در سر دارم ، بی وفایی ها را نمی بخشم ، حتی گر خود ، به خود باشد ، آسمان سیاه ، سفید و رنگی است ، رنگی آسمان را نخواهم ، صافی آسمان را خواهم ، زیبایی را دوست دارم ، چون زیبایی در وجود است ، کس نتاند گل زیبایی را پر پر کند ، خنجریان ، خنجر زنند ، نه آیند که رد شوند ، آیند که جانشین شوند ، یاران آسمان را سایه بان کنید ، کودکی را یاد کنید ، دل را دریا کنید ، با عاشقی پرواز کنید ، عشق و عاشقی را آسان کنید ، یاران ، حقیقت عشق است و زیبایی ، حقیقت تلخ است و شیرین ، حقیقت روشنی است ، بر آن پرده افکنده اند ، حقیقت آن سوی چشمان است ، بنگرید حقیقت را ، سیاحت کنید روشنایی را ، بنگرید آشفتگی را ، یاران ، همدمی خواهم که مرا ز این آشفتگی در آرد ، آرامشی دهد به عمق سکوت ، آیا همدمی هست ، یاری دهد ، مرا آرامش عمیق برد ، خدا وندا تویی همدم هستیم ، خداوندا ، بفرست همدمی و یاری برای روزگار گرانی ، عاشق شوم دریا و دریا ، اقیانوس و اقیانوس ، خداوندا گر نفرستی همدمی ، پس مرا به چه آفریدی ، خداوندا شعرها میسرایم برای او تا که انتظار سر آید ، زمان در گذر است ، من بی تاب یار ، من طاقت ندارم ، در نبودن طاقت ، صبر نهفته است ، تا به مرگ رسد . تا بکی کبوتر با کبوتر تا بکی باز با باز این عشق است که رقم خواهد زد آشیان دل را با کدام گل آرایدند مثل آواز پرنده تو قفس ، تنهای تنهام یک پرنده ، با یک قفس یک پرنده بی هم نفس داره از یاد میره باز توی این سکوت شب نیم عمرم را روزگار تباه کرد دوستانم را بر سرم جلاد کرد نیم عمری داشتم به تو رسیدم شیشه عمرم را به تو سپردم قلبم را در گرو عشق به تو بستم اما تو هم وفا نکردی دیگر ندارم توانی مرا تنها گذار با همه ی دردم که بیش از این دل به تو نبندم تو همون حس غریبی که تو دلم داره ریشه می دی توهمون صدای خاموش ، زنگ عشقی که تو دلم کم کم جون می گیری می خوام از خدا بخوام که تا زنده ام پیشم بمونی بدون که تو این دنیا ندارم {بیا که نیلوفر آبی نگاهم تمنا می کند مرداب دلت را} {عشقم انتظارم زود بیا دل برایه دیدار تو دل تنگه ، زود بیا} روزی یک مرد ثروتمند پسرک خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که درآنجا زندگی می کنند فقیر هستند . آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید :این سفر را چگونه دیدی ؟ پسرپاسخ داد :عالی بود پدر.پدرپرسید : آیا به زندگی آنها توجه کردی ؟پسر پاسخ داد : در مورد آن بسیارفکر کردم .پدر پرسید : پسرم ،از این سفر چه آموختی؟ پسر کمی تامل کرد و به آرامی گفت : دریافتم ،اگردر حیاط ما یک جوی است اما آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد ،اگر ما در حیاط مان فانوسهای تزئینی داریم اما آنها ستارگان درخشان را دارند ،اگر حیاط ما به دیوار محدود است ،اما باغ آنها بی انتهاست .در پایان پسر گفت : شما به من نشان دادی که ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم . تنها من رنج تنهایی را می دانم پس تجربه مه یخ زده را حس می کنم پروانه ای اشک چشمانم را خشک می کند نیک جی لارنسون زندگی زندگی رسم محجوبی دارد زندگی به وسعت آسمان بال و پری دارد زندگی تماشای باغ سر سبز است الیور جانسون روزی روزگاری دو برادر که در دو مزرعه ی بهم چسبیده زندگی می کردند ، باهم دعوایشان شد . آنها چهل سال در کنار هم در کمال آرامش زندگی می کردند و در همه چیز با یکدیگر شریک بودند و هرگز باهم اختلافی نداشتند . اما با این دعوا فاصله ای میان آنها افتاد و کم کم آنقدر اختلافاتشان شدید شد که ابتدا یک دعوای سخت با یکدیگر کردند و بعد قهر ویکدیگر باهم صحبت نکردند . یک روز صبح مردی درخانه ی برادر بزرگتر را زد و گفت نجار است و به دنبال کارمی گردد. برادر بزرگتر فکری کرد و گفت : بله برایت یک کار دارم . مرد اشاره ای به آن طرف نهر کرد و گفت : آنجا را می بینی . آنجا مزرعه ی همسایه ی من است ، در واقع برادر کوچکترم . هفته ی پیش بین مزرعه ی ما دو نفر یک چمنزار زیبا بود ، اما او عمدا با بلدوزر این نهر را از رودخانه ی اصلی کنده است تا میان ما فاصله بیفتد . می خواهم حصاری بلند بسازی و میان مزرعه ی من و او بکشی تا دیگر حتی نگاهم به او نیفتد و هرگز او را نبینم . مرد نجار گفت : متوجه منظورتان شدم . چشم من کاری می کنم که شما حتما از کار من راضی باشید . برادر بزرگتر باید به شهر می رفت ، بنابراین مرد نجار را تنها گذاشت تا به کارش برسد . هنگام غروب برادر بزرگتر به مزرعه اش برگشت و با دیدن کار تمام شده ی نجار دهانش باز ماند . هیچ حصاری آنجا نبود . در عوض یک پل آنجا بود که از این طرف نهر به آن طرف نهر کشیده شده بود . پل محکم و زیبایی بود و قشنگتر آنکه برادر کوچکتر با دستانی باز از آن طرف پل به این سمت حرکت می کرد تا برادر بزرگتر خود را در آغوش بکشد . برادر بزرگتر به نجار گفت : کار جالبی کرده ای و به طرف برادرکوچک خود حرکت کردو دو برادر در میان دو پل یکدیگر را در آغوش گشیدند وقتی به نجار نگاه کردند، دیدند او وسایلش را جمع کرده و می خواهد برود. برادرها از او خواستند نرود وهمانجا بماند وبرای آنها کار کند، اما نجار گفت : نه نمی توانم بمانم . باید بروم . پلهای زیادی هنوز مانده است که باید بسازم . دل من دست وردار دیگه بسه انتظار چماتو منتظر نذار برای دیدن دلدار دلی که رفته دیگه بر گشتنش محاله اونی که رفته دیگه بر نمی گرده چشماتو باز کن که چه زود شکستی برایه هیچی و پوچی زخمی خوردی که دیگه درمونی نداره واسه دل خسته جایی برایه منوندن نداره عاشقی رو برایه این دل زخمی یه آرزوی تودل جا گذاشته از زخم هایه این روزگار این دل آینه شد سنگ به هر آینه که رسید زد سنگ
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري داني كه رسيدن هنر گام زمان است تو رهرو ديرينه ي سر منزل عشقي بنگر كه ز خون تو به هر گام نشان است آبي كه بر آسود زمينش بخورد زود دريا شود آن رود كه پيوسته روان است باشد كه يكي هم به نشاني بنشيند بس تير كه در چله ي اين كهنه كمان است از روي تو دل كندنم آموخت زمانه اين ديده از آن روست كه خونابه فشان است دردا و دريغا كه در اين بازي خونين بازيچه ي ايام دل آدميان است مثل شمع بازم آبم كرد و رفت
چقدر دلم می خواد برم بالای یه کوه سبز و خورشید روی صورتم دست بکشه و باد با موهام بازی کنه . سرمو بذارم روی یه تخته سنگ و چمام را ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم .باد از روی تنم راه بره . هوا را با ولع فرو بدم . حس کنم که زنده ام .
عشوه ای کرد و خرابم کرد و رفت
رفت و کوه طاقتم را باد برد
یوسف امید من در چاه مرد
ای دل شوریده مستی میکنی ؟
باز هم شبنم پرستی میکنی ؟
من که گه گفتم ای دل بی بند و بار
عشق یعنی رنج یعنی انتظار
عشق خونت را دواتت میکند
شاه باشی عشق ماتت میکند
آه عجب کاری به دستم داد دل
هم شکست و...........
هم شکستم داد دل..........
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

